تبليغاتX
ريحانه

حرم جز قبله ی قلب و  نظر نیست

طواف او طواف بام و در نیست

میان ما و بیت الله رمزی است

که جبرئیل امین را هم خبر نیست

 

(اقبال لاهوری ،محمد،گزیده ی شعرهای اقبال لاهوری ، انتخاب رجب زاده ،شهرام ،موسسه انتشارات قدیانی ،چاپ سوم ،پاییز 1376، ص 129)

+ نوشته شده توسط ريحانه فرامرزي در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 22:44 |

گر ز دست رلف مشکینت خطائی رفت، رفت

ور ز هندوی شما برما جفائی رفت، رفت

برق عشق از خرمن پشمینه پوشی سوخت،سوخت

جور شاه کامران گر بر گدائی رفت، رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

هر کدورت را که بینی چون صفائی رفت،رفت

عشق بازی را تحمل باید ای دل پای دار

گر ملالی بود بود و گر خطائی رفت،رفت

گر دلی از غمزه ی دلدار باری بُرد، بُرد

ور میان جان و جانان ماجرائی رفت ،رفت

از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی

گر میان همنشینان ناسزائی رفت، رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه

پای آزادی چه بندی، گر به جائی رفت رفت

 

حافظ

 

+ نوشته شده توسط ريحانه فرامرزي در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 18:12 |

 

تاب می خورم

تاب می خورم

می روم به سوی مهر

 می روم به سوی ماه

در کجا ، به دست کیست

بند گاهواره ام ؟

 


برگهای زرد

برگهای زرد

روی راهی از ازل کشیده تا ابد

-         مثل چشم های منتظر – نگاه می کنند

در نگاه شان چگونه بنگرم،

                                 چگونه ننگرم؟

از میان شان چگونه بگذرم

                                 چگونه نگذرم؟

بسته راه چاره ام.

 

از درون آیینه

چهره های شکسته ، خسته ،

                               بانگ می زنند که :

                                                   "  وقت  رفتن است ! "

چهره های شکسته ، خسته

                              از برون جواب می دهد :

" نوبت من است؟

من در انتظار یک اشاره ام ! "

 

 حرف های خویش را

از تمام مردم جهان نهفته ام

با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام

مثل قصهء شنیده ، آه !

نشنود کسی دوباره ام !

 

ای که بعد من ، درون گاهواره ات

سال های سال

      می روی به سوی مهر

 می روی به سوی ماه ،

یک درنگ ،

یک نگاه :

روی راهی از ازل کشیده تا ابد

     در میان برگهای زرد

     می تپد به یاد تو ، هنوز

     قلب پاره پاره ام !

 

( مشیری ، فریدون ،از خاموشی ،انتشارات سخن ، چاپ و صحافی بهمن ، چاپ ششم ، 1382 ، ص171)

 ***

برای حفظ امانت در نگارش  ، رسم الخطّ  کتاب  "از خاموشی "  رعایت شده است.

 

+ نوشته شده توسط ريحانه فرامرزي در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 0:27 |

غزل "زلال نيايش" از جناب استاد "حسن دلبري"

 

شب ، شب ناله و آه است اگر مي آيي

برگ ريزان گناه است اگر مي آيي

 

از سيه رويي خود اين همه شرمنده مباش

روي ما نيز سياه است اگر مي آيي

 

گردبادي كه گناهان زمين مي روبد

منتظر بر سر راه است اگر مي آيي

 

پيش كوه كرمش بار گناه من و تو

كم تر از يك پر كاه است اگر مي آيي

 

الغرض مقصد اين جمع پريشان امشب

محضر دختر ماه است اگر مي آيي

 

(دلبري ،حسن ،چشمان من جنون تماشا گرفته اند ، نشر آلاف ، تهران ،سال 1381،ص 62)

 

 

 

+ نوشته شده توسط ريحانه فرامرزي در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 12:24 |

  هستي چه بود اگر كه مرا و ترا نداشت ؟

 

كوهي كه هيچ زمزمه در وي صدا نداشت

 

از دشت و درّه سر زدم از كوه رد شدم

 

دريا شدن مرا به چه كاري كه وا نداشت

                                                                                        

ديو و فرشته از ازل همخانه بود ه اند

 

در خلوت ِ كدام دل اين هر دو جا نداشت ؟  

 

شايد حسد بخاطر حوّ ا دليل بود                                                               

                                                                      

ابليس اگر كه سجده به آدم روا نداشت

 

چون مرگ مي كشيد كمان تير سرنوشت

 

بر چشم و پشت و پاشنه يكسان خطا نداشت

 

سنگي كه از فلاخن تقدير مي رهيد

 

كاري به تُرد بودن آيينه ها نداشت

 

 

پايان رنج ها ي تو و من ؟مپُرس آه!

 

چيزي كه ابتداش نبود انتها نداشت.

(حسين منزوي ، انتخاب از كتاب :از كهربا و كافور ،انتشارات كتاب زمان ،ص4 17)

 

 

+ نوشته شده توسط ريحانه فرامرزي در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 19:21 |

عازم يك سفرم

 سفري دور به جايي نزديك

سفري از خود من تا به خودم

شايد اين بار سفر چاره ي كارم باشد .

حلالم كنيد و خداحافظ ...
+ نوشته شده توسط ريحانه فرامرزي در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 19:20 |

 

اين روزها شاهد رفتن مداوم  افراد بسياري به سفرهاي زيارتي از جمله حج هستم . با خود مي انديشم كه چگونه است برخي افراد هنوز گرد راه زيارت را از خود نزدوده اند عازم سفر بعدي هستند ؟!آنان چه قدر توفيق زيارت دارند؟! و برخي ديگر سال ها چشم انتظار اين گونه سفرها ؛ تا شايد بتواند "اللهم لك لبيك " را بگويند .  وليكن در بسياري از موارد دعوت خداي كعبه را لبيك  مي گويند و به مهماني پروردگار كعبه فرا خوانده مي شوند  . مگر نه آن است كه سفر نياز به بال و حال دارد ؟! آنان كه بارها  توفيق زيارت يافته اند چگونه در  زماني اندك باري ديگر  بال و حال سفر را مهيا مي سازند !؟ آنان  از اين  سفرهاي زيارتي چه ثمري برمي گيرند ؟ ؟؟ كه چنان  مشتاق سفر بعدي  مي باشند كه  براي رسيدن به مقصود خود حاضرند هر كاري  را - حتّي  نا حق كردن حقّي - انجام دهند . براي يافتن پاسخ پرسشم و همزماني آن با بيست و نهم خرداد ماه جلالي – زاد روز نمي دانم بنويسم شهادت معلّم شهيد دكتر علي شريعتي و يا رحلت او ؟! - بار ديگر در لابه لاي كتاب حج دكتر شريعتي به جست و جو مي پردازم . و اين فراز را باري ديگر مي خوانم :

***

"حج :جاري شو!

زندگي ، حركتي دوري ، دوري باطل ، آمد و رفتي  تكراري و بيهوده ؛ كار اصلي ؟ پير شدن ؛  نتيجه ي واقعي؟ پوسيدن. نوساني يكنواخت و ابلهانه. شكنجه اي سيزيف وار .روز، مقدمه اي بر شب ، شب، مقدمه اي بر روز و سرگرم بازي خنك و مكرر اين دو موش سياه و سفيد كه ريسمان عمر را مي جوند و كوتاه مي كنند تا مرگ...

وحج ،عصيان تو از اين جبر ابلهانه ، از اين سرنوشت ملعون سيزيفي ، برون رفتن از نوسان ، ترديد و دور زندگي ، توليد براي مصرف ،مصرف براي توليد.

حج ، بودن تو را كه چون كلافي سر در خويش گم كرده است ، باز مي كند. اين دايره ي بسته ، با يك نيت انقلابي ،باز مي شود ، افقي مي شود، راه مي افتد، در يك خط سير مستقيم ، هجرت به سوي ابديت. به سوي ديگري به سوي او.

... حج كن !"

(دكتر شريعتي ،علي ،تحليلي از مناسك حج،انتشارات الهام ،چاپ بيستم ،سال 1387 ، صص 37،38)

***

باشد كه هر حجي يك عصيان عليه جبر ابلهانه ، و هجرتي به سوي ابديت باشد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط ريحانه فرامرزي در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 0:45 |

« كل من عليها فان

جهان يادگار است و ما رفتني                            به گيتي نماند به جز مردمي       

    راست گفته اند ، كه انسان ها را مي توان از نوع دغدغه هايشان شناخت ؛ و نوع نگراني ها  و دلبستگي هايشان در دنيا ؛ و البتّه نگاه مردم به ايشان . گويي همه را يك جا جمع داشت . لحظه اي براي خود زندگي نكرد. به واقع ،معلّمي بزرگ بود؛

درس مكتب اش: انس با قرآن ،انسان دوستي ، محبّت ، گذشت و فداكاري . خدا مي داند ،چند خانواده يتيم و بي سرپرست شدند  و چه چشماني در انتظارش منتظر و نگران . و چه زيبا به وصال معشوق رسيد ؛ ‌آري ، روز شهادت حضرت فاطمه ي زهرا (س) . همه ي ما در فراق و غم از دست دادن بانوي مؤمنه ، شاگرد مكتب حضرت زهرا ( س) ، مرحومه ي مغفره  ، حاجيه عذرا فرامرزي ، داغ داريم . خانواده هاي محترم ...ما را در غم خود شريك بدانيد . » 

(خانواده هاي : شريفان  و جواديان) 

***

آن چه در بالا آمده است يكي از بسيار برگ هاي عرض تسليّتي است كه اين روزها مي بينم.  روزهاي بهشتي ارديبهشت را ساكنان ديار انسانيّت در حالي سپري  مي كنند كه عزيزي  به مهماني خدا خوانده شده است . عزيزي كه  بزرگ بود و از اهالي سرزمين  انسانيّت. بخشنده ايي  كه پيوند با او برايم مايه ي مباهات است. بزرگ انساني  كه لحظه لحظه هاي زندگيم و حتي نام زيبايم را  وامدار محبت اويم . بخشنده اي كه  فداكاري و ايثار با او پيوند ديرينه داشت. مهرباني كه تا  واپسين نفس خود  فداكاري  را فراموش نكرد و مشتاقانه  جان خويشتن را نثار كرد تا ديگران شايد سالم و شادمان بمانند . آري  ديگران ماندن امّا با  كمري شكسته و  دلي پر از درد!

 آري « او مهمان سعيدي است كه  با خيرات كثيرش ؛ چشم به كرامات و الطاف بي پايان پروردگارش دوخته است ؛ و  بشارت "‌اِنّ الاَبرارَ لَفي نَعيم "  را شنيده و بر تخت عزّت تكيه زده است ، مي گويد : كاش عزيزان من مي دانستند كه چگونه مورد لطف حضرت احدّيت قرار گرفته ام."بِما غَفَرَلي رَبّي وَ جَعَلَني مِنَ المْكَرَمين"»[1]

و باشد كه ما نيز وارثان صالح او در قلمرو انسانيّت باشيم ؛ و چون او شبي سري آسوده بر بالين ننهيم تا لبي را به لبخندي نگشاييم.


[1] -اين قسمت نقل به مضمون از برگه ي عرض تسليّت" جامعه ي معلولين سامان سبزوار " مي باشد.

+ نوشته شده توسط ريحانه فرامرزي در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:35 |

باز مستي ّ و بيدار خوابي است

 

باز هم رنگ خونم شرابي است

 

هر كه از ما سراغي بگيرد

 

نام آبادي ما خرابي است

 

زمهريري است دنيا كه در آن

 

عشق يك فرصت آفتابي است

 

هر چه رنج است ذاتش درنگي  است

 

هر چه شادي است اصلش شتابي است

 

راز اين بهت و اين لالماني

 

بي سئوالي است يا بي جوابي  است؟

 

آسمان ها سياه اند يعني

 

باز هم چشم درياچه آبي است؟

 

زخم نه ! آتشم مي زند باز

 

تير باران چشمت شهابي است

 

تشنگي سرنوشت من و تست

 

چشمه ي ما سرشتش سرابي است

 

(حسين منزوي ، از كهربا و كافور ،ناشر :كتاب زمان ، بهار 77 13 ، ص 168 )

 

 

 

+ نوشته شده توسط ريحانه فرامرزي در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:53 |

سر مستي ما ، مردم ِهشيار ، ندانند

اِنكار كنان شيوه ي اين كار ندانند

در صومعه سجّاده نشينان مجازي

سوز دل آلوده خمّار ندانند

آنان كه بماندند پسِ پرده ي پندار

احوال سراپرده ي اَسرار ندانند

ياران كه شبي فرقت ياران نكشيدند

اندوه ِشبان ِ من ِ بي يار ندانند

بي يار چو گويم بُوَدَم ،روي به ديوار

تا مدّعيان از پسِ ديوار ندانند

سوز جگر بلبل و دلتنگي غنچه

بر طرف چمن جز گل  و گلزار ندانند

جمعي كه بدين درد گرفتارنگشتند

درمان دل خسته ي "عطّار "ندانند

 

عطّار نيشابوري ، شيخ فريد الدّين،غزليّات (به نقل از عزيزي محمّد،سايه در خورشيد(گزيده اي از آثار مسلم عطّار نيشابوري )،نشر آفرينش،چاپ اوّل ،شهريور 73، ص98).

+ نوشته شده توسط ريحانه فرامرزي در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 14:11 |