اين پست پاسخ سوال آشنايي است، در آغاز پرسش او البته با حفظ امانت :
" سلام
بهار گفتید یاد این داستان افتادم. اگه درست باشه. خدا کنه درست باشه
گویا بهار به این دلیل صاحب عنوان ملک الشعرا شده که به حضور شاه وقت (کی بوده نمی دونم ) می رسه و ازش خواسته میشه که تبع شعرش محک زده بشه. بهش گفته میشه با چهار کلمه آیینه , اره , کفش و مویز یک دو بیتی بگه اون هم این شعر رو فی البداهه می خونه
چون آیینه نور خیز گشتی احسنت
چون اره به خلق تیز گشتی احسنت
در کفش بزرگان جهان کردی پای
غوره نشده مویز گشتی احسنت
تو رو خدا اگه اشتباه یادم اومده بهم بگین."
اما پاسخ
عليك سلام آشناي گرامي
شنيده ي شما در باب ملك اشعرا بهار صحيح است.امّا اصل ماجرا به قول محقّق ارجمند
جناب آقاي كاميار عابد چنان است كه:
محمد تقي بهار در 18 سالگي پدر خود-محمد كاظم صبوري ملك الشعراي دربار فتحعلي شاه
قاجار- را از دست مي دهد.بهار براي رسيدن به منصب پدر در قصيده اي فتحعلي شاه را
ستايش مي كند، و عنوان "ملك الشعرايي آستانه "به او مي رسد .اين مقام او در آن سن حسد
حسودان را بر مي انگيزاند، و سبب مي شود كه به او تهمت زنند كه:" اشعار پدرش و يا
دوست پدرش "بهار شيرواني" را دزديده است." بهار براي اثبات صداقت خود تن به آزمون
در برابر رقيبان مي دهد.
اين آزمايش ها مضحك است ،هر چند شنيدن آنها خالي از لطف نيست .نخست مي گويند با
چهار واژه ي "تسبيح"،"چراغ"،"نمك"و "چنار" شعر بگويد.
بهار در پاسخ مي گويد:
با خرقه و تسبيح مرا ديد چو يار
گفتا ز چراغ زهد نايد انوار
كس شهد نديده است در كان نمك
كس ميوه نچيده است از شاخ چنار
ديگري مي گويد با:"خروس"،"درفش"،"انگور"و "سنگ"
بهار:
برخاست خروس صبح، برخيز اي دوست
خون دل انگور فكن در رگ و پوست
عشق من و تو قصّه ي مشت است و درفش
جور تو و دل،صحبت سنگ است و سبوست
ديگري به عرصه مي آيد و مي گويد:"گل رازقي"،"سيگار"،"لاله" و "كشك"
بهار مي سرايد:
اي برده گل رازقي از روي تو رشك
در ديده ي مه ز دود سيگار تو اشك
گفتم كه: چو لاله داغدار است دلم
گفتي كه: دهم كام دلت،يعني كشك
در اين ميان فردي ديگر پا به ميدان مي نهد كه ملك الشعرا او را چنين توصيف مي
كند:"طنّاز و خودساز كه از رعنايي به رعونت ساخته و ازشوخي به شنگي پرداخته."اين فرد
مي گويد:"تواند بود كه در آن لغات تباني شده باشد و براي اذعان كردن و ايمان آوردن من،
بايد بهار اين چهار را بديهه بسرايد": "آينه"،"ارّه"،"كفش"و"غوره"
ملك الشعرا مي گويد :"من براي تنبيه آن شوخ چشم ،دست اطاعت بر ديده نهاده ،وي را
هجايي كردم كه منظور آن شوخ هم از آن هجو به حصول پيوست و آن اين است":
چون آیینه نور خیز گشتی، احسنت
چون ارهّ به خلق تیز گشتی، احسنت
در کفش اديبان جهان کردی پای
غوره نشده مویز گشتی، احسنت
"نقل به مضمون از كتاب:به ياد ميهن،نوشته:كاميارعابدي،نشر ثالث ، 1376،صص:31،32،33"
|
+| نوشته شده توسط
ريحانه فرامرزي در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
|